شعر ها poems

خنجر زنجانی

بوی گلابِ قمصر و کاشانی ات را
پنهان نکن چشم ترِ بارانی ات را
می میرم این گونه تو را غمگین ببینم
حالا بکش آن خنجر زنجانی ات را
رگ می زنم تا که نبینم پیش چشمم
پژمردن از بیماری و ویرانی ات را
می دزدی از من روی خود را تا نبینم
آن چشم های نیمه شب توفانی ات را
یک بار دیگر شهرزاد قصه گو باش
تعریف کن آن غُصه ی طولانی ات را
آرام خوابیدی می شویم  به گریه
قد رشید و چهره ی ایرانی ات را
حالا که لب هایت کبود و سرد و تلخ است
باید ببوسم جای آن پیشانی ات را
زیر ملافه عطر کافور است و  اسپند
تو رفته ای و این تن زندانی ات  را -
در گور می خوابانم و ، شاید نبینند
بعد از تو هق هق کردن پنهانی ام را
بگذاشتم تا که بگریم زخمهایم را
بر خشت خشت کوچه ها پیشانی ام را
هر سو به دنبال تو می گردد نگاهم
دیوانه می خوانند این حیرانی ام را
باید که بنویسم من از تو ، از خودم ، از درد
این قصه ی پر غُصه و طولانی ام را
در آینه زل می زنم جز تو کسی نیست
من از درون حس می کنم ویرانی ام را
باران گرفته میروم بیرون بگریم
در این هوا پوشیده ام بارانی ام را
این روز ها حالم دگرگون است تب دارم
در جیب دارم خنجر زنجانی ات را ....
 


می رفت


نام او وِرد لبم بود و زبانم  می رفت
اول فاجعه بود و هیجانم می رفت
آه از درد من آن شب که تو رفتی تنها
خنجرش تیغ غمش بود به جانم می رفت
دکتری نبض من و ثانیه را چک می کرد
او ندانست تو رفتی ،ضربانم می رفت
 یک سِرُم توی رگم بود ولی بی تردید
زهر دوری تو، توی شریانم می رفت
گل امید من انگار که پژمرد شبی
که بهارمن از آن ،  سمتِ خزانم می رفت
در همان ساعت پایان که کنارت بودم
روحم از جسم جدا بود و روانم می رفت
همه ی هستی من بود و شبی پر تشویش
از دو چشم ترم انگار جهانم می رفت
وقت رفتن شد و یک قافله دل تنها رفت
من مسافر شدم ، او با چمدانم می رفت
 
نصیر رضایی نژاد
28 اَمرداد 1399
 


خاکستر خاموش

سواد كه ندارم
 
             از رد خون جلو خانه ات
 
                             فهميدم
 
                       حاجي شده اي
 
                                     تقبل الله .
 

 

يك استكان چايي و يك تنگ ماهي
يك منقل خاموش و يك قليان شاهي
پك زد به قليان و كمي چاي معطر
نوشيد و در يك دفتر صد برگ كاهي
ده برگ را خط زد كه بنويسد خودش را
يك سرنوشت گم شده يك عشق واهي
انگار گم باشی میان خواب و خلسه
برگردی از اول از آنجا که دوراهی
آغاز می شد با تقلای نرفتن
گردن بگیری هرچه نفرین و تباهی
یک ریسمان و حلقه ی یک دار و کرسی
حسی شبیه غوطه در یک حوض ماهی
یادش به چشم آبیت افتاد و کم کم
می رفت چشم قهوه ای رو به سياهي
این آخرین عکس است از یک صحنه شوم
عکسی برای پوشه و فرم گواهی
یک مرد آویزان که می خندد سر دار
خاکستری خاموش بر قلیان شاهی

فروردین 1393


ویروس

ویروس یا یک تروژان تیری از آرش بگیرد
چیزی شبیه فایروال یک دفعه آتش بگیرد
پیغام های رجیستر، شات داون ،استارت، خرخر
یا آنکه ویندوز سیستم هارد تو را کش بگیرد
یک مرحله مانده تا تو این گیم را هم ... ولی نه
سی دی بازی کانتر هی خود به خود خش بگیرد
یک پالس، یک نویزممتد از اسپیکر می شود پخش
تا انتقام از صدای پوران و دلکش بگیرد
وبکم و لامپ کناری در حالت بی قراری
عکس تو را با دماغی زشت و مشوش بگیرد
خط و نشان روی صفحه با شکلکی مثل لبخند
حال تو را هم به وقتش در حالت غش بگیرد
آنتی ویروس خودت را آپدیت کردی و او رفت
تا انتقام تو را از کیس سیاوش بگیرد
یک روز با تیر آرش در هارد دیسک سیاوش
چیزی شبیه فایروال یک دفعه آتش بگیرد.  

بهار 1391


نوروز

نوروز شد و کهنگی سالم رفت
آن تلخی قهوه از ته فالم رفت
نارنج دلم بهار کرد و امسال
پاییز غم انگیز از احوالم رفت

یک غزل بخوانید...

بعد از تو آوازم همیشه گام ماتم داشت
چشمان خیسم را ندیدی حس شبنم داشت
از روز اول یا علی گفتی ولی افسوس
از روز اول هم صدایت ابن ملجم داشت
از خشکی دریای عشقت قصه ها گفتی
روزی که حتی آسمان باران نم نم داشت
گفتی که مرهم میگذاری زخم عشقت را
زخم زبانهایت کدامش بوی مرهم داشت؟
این خاطرات کهنه را دیگر نمیخوانم
تقویم عشق من فقط رنگ محرم داشت
من فال خود را در کتاب حافظی دیدم
که برگ برگش شاخه های خشک مریم داشت
این استکان آخری را بی تو نوشیدم
این استکان آخری را که فقط سم داشت
این بیت بیت آخری بود و فقط غم داشت
این بیت بیت آخری بود و تو را کم داشت.

فروردین 1391